همان آش، همان کاسه

۱۳۹۹-۱۲-۱۸ جامعه

محمدرضا مهاجر

امروز داشتم سوابق داستانک های م را نگاه می کردم. دیدم یک داستانک رمضانی داشته ام در مردادماه سال ۱۳۹۰.
ابتدا این داستانک را بخوانید:

در مراسم شلوغ افطار اداره شان، کناری نشست . روی یک صندلی . تنها و دور از هیاهوی همه . با یکی دوتا قند چایش را شیرین کرد و با کمی نان و پنیر روزه اش را بازکرد.
دستش به سمت خرما رفت . یادش آمد که به عاطفه – نامزدش- همین ماه قبل – شب نیمه شعبان – کنار سفره عقد قول داده بود که هیچ لحظه شیرینی را تنها نباشد. خرما را به بشقاب برگرداند . رفت توی عالم حساب و کتاب : “چند ماه دیگر باید کار کنم تا برگردم به شهر خودم و دست عاطفه را بگیرم و با هم برویم سر خانه زندگی خودمان ؟”
عددها به او گفتند حدودا ۲ سال دیگر . صورتش خندید. خوردن خرما را حواله کرد برای رمضان دو سال دیگر .

دوستی برای این داستانک کامنت گذاشته بود که:

بهش بگوئید حالا حالا ها باید کار کند تا رمضان ۲ سال دیگر خرما قد دونفر گیرش بیاید.

و دوستی دیگر نوشته بود:

بابا جان می خورد خرمای دو سال دیگه می دونی می شود چند؟ مطمئن باش ما به عاطقه خانم می گیم چیزی نمی گه.

و هم چنین بزرگ واری نوشته بود:

اگه ۲ سال دیگر، ۲ سال دیگر نشود!

راست ش را بخواهید یک وقت هایی از دیدن این کامنت ها ناراحت می شدم. ولی حالا می بینم حتا در دنیای قصه ها هم جایی برای رویاپردازی مرد جوان و گرفتن دست عاطفه اش نیست.
امروز تقریبا ۸ سال از آن روزها می گذرد و مرد جوان قطعا هنوز هم نمی تواند دست عاطفه اش را بگیرد و سر خانه و زندگی شان بروند.

نوشته‌های مرتبط

۱۳۹۹-۱۲-۱۸ جامعه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


* درج نام و ایمیل اختیاری است.