چند کلمه با مسئولین

۱۳۹۷-۱۱-۱۱ سیاست

محمدرضا مهاجر

چند لحظه ای از پشت آن میزِ مرتب، از داخل آن ماشینِ گران قیمتِ شاید ضد گلوله، از تویِ آن لباس پر زرق و برق و بدون آن عینکِ بولتن خوان تان و از آن نگاه متبختری که دارید فاصله بگیرید و خودتان با گوشِ دل بیایید این جا.
این جا، نزدِ منِ رعیتی که نه سودایِ رقابت با شما دارم و نه شهرتی دارم و نه از کسی یا چیزی به جز وجود حضرتِ باری نمی هراسم.
بیا و دقیقا روی همین صندلیِ کناری من بنشین تا چیزهایی نشانت دهم.
دوست داری اول کجا ببرم ت…
باز یادتان رفته قرار شده است چند دقیقه ای شما ارباب و من رعیت نباشم پس من شما را می برم آن جا که خودم می خواهم:
شما را به دریای مواجِ تاریخ می برم. به آن بستری که عینا چون دریا مرتبا موج هایش تکراری است.
سال ۵۶ را می خواهم نشان تان بدهم. من نبودم ولی شما یحتمل یادتان هست…
این بخش از حرف ها را بلند بلند نمی گویم و درِ گوشِ اربابیِ حضرت تان زمزمه می کنم:
مردم از آن همه مشکل ها، از آن همه نرسیدن به مطالبه ها، از آن همه نشنیدن صداهای شان، از آن همه وابستگی، از آن همه معصیت که در منظرها انجام می شد، به ستوه آمده بودند.
فهمیده بودند نه امینی قرار است برای آن ها کاری کند نه هویدا…
دانسته بودند مجلسِ شورایِ ملی، گعده ای است که پیر و پاتال های مجیز گوی شاهنشاه دورِ هم جمع شوند و گوسفند عقیقه کنند اعلا حضرت را…
قطع امید کرده بودند از امید اصلاحِ آن کشتیِ دیلاق و بی قواره. با قطراتِ خون شان فهمیده بودند دیگر فاطمی ها و مصدق ها کاره ای نمی شوند در این مملکت…
شعارها هم دیگر کار نمی کرد. دیگر کسی باور نمی کرد که شاهِ از اسب افتاده را حضرتِ رضا نجات داده باشد. شاهِ ظل الله را دیگر کسی قبول نمی کرد. حتا وقتی شاهنشاه، آن شکوه و عظمت، آن جلال و جبروت، توی تلویزیون به غلط کردن افتاد افکار عمومی نپذیرفت…
مردم و یا حداقل بخش عمده ی آن ها یک چیز می خواستند: پایان شاهنشاهی…
دیگر آمدنِ نخست وزیرِ جبهه ی ملی، آزادی زندانی های سیاسی، محاکمه ی بعضی از زمام داران و … فایده نداشت. کاسه لب ریز شده بود و آب، سرریز…
ارباب، رییس، بزرگ، عالی جناب!
منِ رعیتِ انقلابیِ دل داده ی امام و ره بری، می فهمم که چیزی نمانده تا رسیدنِ به آن روزها و تو که اربابی، یا نمی فهمی و یا نمی خواهی بفهمی. که اگر نمی خواهی بفهمی هم یا از این نفهمیدن سود می بری یا نگران سختی هایِ این فهمیدن هستی.
تویِ اربابِ مسئول که سردار هستی و قاضی هستی و رییس فلان اداره و نماینده ی فلان شهر و امیر و وزیر و استان دار و رییس قوه و … هستی بدان که چه چپ باشی و راست باشی و چه مهرورز باشی و چه اعتدالی باشی و چه انصار حزب الله باشی و چه پاکارِ حاج منصور باشی و چه کنسرت برو باشی و چه ژنِ خوب باشی و چه کارتِ جان بازی داشته باشی سرنشینِ کشتیِ انقلابِ اسلامی هستی و از بختِ غورِ ما، توی اتاقِ سکّان این کشتی…
ارباب!
عقلِ منِ رعیت، این قدری می رسد که اگر با بی خردی ت، با بلاهت ت و با نادانی ت، گوشه یِ این کشتی را سوراخ کنی -که کردی- آب توی این کشتی می آید.
حالا از پیش من برخیز. بلند شو و برگرد همان جا که بودی. نمی گویم آن ماشین و آن میز و آن جبروت را رها کن و سعی کن به اصلِ انقلابیِ معهودمان برگرد. نه! بعدا این ها را برای ت می گویم. امروز فعلا و موقتا عجالتا اگر تصمیم گیر هستی یک بار ارزش ها را خوب بخوان، یک بار دلِ سیر صحبت های امام و ره بری را خوب گوش کن، صحیفه را دست ت بگیر و چون کودکی در شبِ آزمونِ سخت، راه برو و بنشین و برخیز و آن را بخوان که فردا روزِ امتحانِ توست. مثل دیروز، مثل هفته ی پیش، مثل ماه پیش، مثل سالِ پیش، مثل تمامِ این چهل سالی که روزهای امتحانِ تو بوده و تو هر بار که این امتحان را داده ای سرافکنده شده ای. اما قرار نیست از فردا هم، همان طور امتحان بدهی.
پس بی خیالِ روزهای قبل، دست ت را بگذار در دستِ منِ جوان و پدرِ میان سال و پدربزرگِ سالخورده ام و بیا امروز و دیروز و پریروزت را با هم جبران می کنیم.
بیا و این کشتی را که با ندانم کاری ت سوراخ کرده ای، با هم رفو کنیم.
بیا و یک چند صباحی با منِ رعیتی که نه چشم به مال و منال و جاه و منصب و جلال و جبروت ت دارم و نه اصلا آن ها را چه در این کشتی چه در هر قایق و بلم دیگری می خواهم، هم راه باش.
من تو را و انقلابِ اسلامی را و امام م را و ره برم را از خودِ تو بیش تر دوست می دارم.
بیا که پسینی های ما، تو را آن طور یاد نکنند که من و تو، امروز و در این سیاهه، پیشینی ها را یاد کردیم.

نوشته‌های مرتبط

۱۳۹۷-۱۱-۱۱ سیاست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


* درج نام و ایمیل اختیاری است.