جوان‌ترین پزشک زن چگونه شهید شد؟

۱۳۹۷-۱۱-۰۲ جامعه

جوان‌ترین پزشک زن چگونه شهید شد؟

سازمان مجاهدین خلق وجود محبوبه را برای خود خطرناک تشخیص داد و به فکر تصفیه داخلی در مورد محبوبه افراز افتاد. برای همین در مرحله اول او را به عنوان پزشک به یمن جنوبه اعزام کردند.

به گزارش ایسنا، محبوبه افراز در سال ۱۳۲۹  در شهرستان جهرم به دنیا آمد. او بسیار تیزهوش بود و خیلی زود یعنی در ۱۶ سالگی وارد دانشگاه تهران و در سال ۱۳۵۳ به عنوان جوان ترین پزشک زن با رتبه اول دانشکده پزشکی تهران فارغ‌التحصیل شد. محبوبه از طریق آشنایی با «تراب حق شناس» به سازمان مجاهیدن خلق جذب شد و در پاییز ۵۳ با محمد یزدانیان از کادرهای مسئول سازمان و عضو مرکزی شاخه کارگر ازدواج کرد. وی در برابر تغییر ایدئولوژی مقاومت کرد.

این پافشاری باعث شد که سازمان وجود وی را برای خود خطرناک تشخیص دهد و به فکر تصفیه داخلی در مورد محبوبه افراز افتاد. در مرحله اول او را به عنوان پزشک به یمن جنوبی اعزام کردند تا در اختیار«جیش ظفار» باشد. محبوبه پس از شهادت خواهرش «رفعت» به لندن رهسپار شد و چند ماه بعد خود را به نوفلوشاتو رساند. وی چند ماه بعد از دیدار با امام خمینی در آپارتمان شخصی خود توسط تزریق مواد سمی در آذر ماه ۱۳۵۷ به شهادت رسید.

اکنون به مرور خاطرات مرحومه بهجت افراز درباره خواهرش خواهیم پرداخت. بهجت افزار که به تازگی به دیار باقی شتافته است به مدت ۱۸ سال به عنوان مدیر اداره اسرا و مفقودین هلال احمر ایفای نقش کرد. او از سوی مرحوم ابوترابی‌فرد لقب «ام‌الاسرا» گرفته بود.

مرحوم بهجت افراز(ام‌الاسرا)

دختری که می‌خواست مثل مستضعفین زندگی کند

«محبوبه هم مانند رفعت واقعا به دستورهای اسلام مقید بود. با اینکه در دوران مبارزه، سنش کم بود؛ نوشته‌های دفترچه‌اش نشان می‌دهد که چقدر احساسات مذهبی او قوی بود. محبوبه هیچ وقت بدون حجاب به دانشگاه نرفت. همیشه روسری و مانتو شلوار وجوراب ضخیم می‌پوشیدو حداقل لباس و خوراک  را داشت. اغلب ساده پوش بود و از اول تا آخر زندگی هیچ تغییری در حجاب او به وجود نیامد.

محبوبه دلش می‌خواست مثل مستضعفین زندگی کند. تابستان‌ها که بیکار بود به روستاهای اطراف تهران می‌رفت و به وضع بهداشت آنها رسیدگی می‌کرد. در آن زمان کفش‌هایی از جنس پلاستیک وجود داشت که براق و راحت بودند و معمولا پیرزن‌ها آنها را می‌پوشیدند. محبوبه برای رفتن به روستا از این کفش‌ها خریده بود. به او گفتم :«محبوبه جان چرا کفش اینجوری خریدی؟» گفت: «برای این است که روستاییان فکر نکنند من غیر آنها هستم. می‌خواهم کفشی که می‌پوشند، من هم بپوشم تا برای یک لحظه احساس نکنند که من از آنها بهتر و برتر هستم». یک روز از بیمارستان امام خمینی که در آن کار می‌کرد به خانه آمد. دیدم لبخند می‌زند گفتم: «چی شده؟» گفت:«امروز توی اتاق سرپرستاری  بیمارستان نشسته بودم. یکی از خانم‌های  خدمتکار که کف بیمارستان را تمیز می‌کرد، برای نظافت آمد. سرپرستار به او گفت خانم روی میزها را هم دستمال بکش.» او جواب داد: «این دیگر کار من نیست کار این خانم است.» یعنی کار محبوبه است. چون محبوبه مثل خانم خدمتکار شلوار پوشیده بود، جوراب به پا داشت  و روسری هم به سر داشت، روپوش سفید هم پوشیده بود، این خانم خیال کرده بود محبوبه هم یکی از خدمتکاران نظافت چی است.

جوان‌ترین پزشک زن

محبوبه گفت: «من چیزی نگفتم. بلند شدم که دنبال کارم بروم.» خانم سرپرستار گفت: «فهمیدی  ایشان چه کسی بود؟» گفته بود: «نه. مگر خدمتکار نبوده؟» جواب داده بود: «نه این خانم دکتر بوده ». خدمتکار وقتی متوجه شده بود، گفته بود خدا مرگم بدهد و در راهروی بیمارستان خواهرم را پیدا کرده و معذرت خواسته بود. خواهرم با دست به پشت شانه‌اش زده بود و معذرت خواسته بود. خواهرم هم با دست به پشت شانه‌اش زده بود  و او را در بغل گرفته بود و گفته بود: «عزیزم در این ساختمان همه ما یکی هستیم. شما یک کاری انجام می‌دهی من کار دیگری می‌کنم. هر کدام از ما هم که نباشیم کار بیمارستان لنگ است. شما اصلا ناراحت نباش.»

این در حالی بود که در آن زمان  اگر به خانم دکتری چنین حرفی زده می‌شد، آسمان را به زمین می‌رساند. محبوبه در خرداد ۱۳۵۳ در حالی که ۲۳ سال داشت فارغ التحصیل شد. خبرنگاران به خانه ی ما آمدند و با او مصاحبه کردند و نوشتند :«جوان ترین پزشک ایران.» از طرف بنیاد خیریه ی البرز و قوامی برای او جایزه‌هایی تهیه و از او تجلیل کردند. موسسه البرز متعلق به مردی به نام حسنعلی البرز از ثروتمندهای آن زمان بود که همه ثروتش را وقف امور فرهنگی و علمی کرده بود و به استادان دانشگاه و دانشجویان زبده وام می‌داد و برای دانشجویان نیازمند کتاب می‌خرید.

وام شرافت برای دانشجویان

چون خرید کتاب در آن زمان آسان نبود. دفتر موسسه البرز هم در خیابان لاله زار، «چهاراه کنت» بود.دبیرستان البرز را هم این موسسه ایجاد کرده بود. وقتی که افراد زبده شاگرد اول، دوم و سوم، فارغ التحصیل شدند، به آنها جایزه می‌داد. درآن زمان هم به محبوبه ۶۰۰۰ تومان جایزه داد. «بنیاد قوامی» هم که ما اسمش را نشنیده بودیم، در آن زمان ۲۰۰۰ تومان برای محبوبه پول فرستاد. در زمان تحصیل محبوبه، دانشگاه،  وامی به نام «وام شرافتی» به دانشجویان می‌داد؛ یعنی هرکس مطابق شرافت خودش وام دریافت می‌کرد. وقتی که فارغ التحصیل می‌شد، ماهیانه ۲۵۰ تومان قسط این وام را می‌داد.

رئیس دانشگاه تهران گفته بود محبوبه بیاید تا او را ببینم تا برایش وام بنویسم. وقتی که محبوبه رفته بود، از او درباره زندگی‌اش پرسیده بود. محبوبه گفته بود: «من از دو سالگی پدرم را از دست داده‌ام و در شهرستان جهرم تحصیل کرده و دیپلم گرفتم. در دوران تحصیل شاگرد اول بودم  و در دانشگاه هم در رشته پزشکی درس خواندم و شاگرد اول هستم.» رئیس دانشگاه تهران پس از شنیدن این سخنان به محبوبه گفته بود: «تو خود شرافت هستی. وام شرافت برای شما معنی ندارد.»

دختران روسری به سر دانشگاه تهران

یکی از اقوام ما به نام دکتر حقدان که پدرش هم مجتهد بود  و دکتری ادبیات فارسی داشت و در آن زمان معاون وزیر علوم بود. برای ما تعریف می‌کرد که به دکتر غلامحسین مصاحب که همکارم بود، گفتم: «به خواهرت  شمس الملوک  مصاحب که معادن دانشگاه تهران است بگو ما در دانشگاه تهران یک فامیل داریم  مواظبش باش.» دکتر مصاحب اسم محبوبه را پرسیده بود و به خواهرش گفته بود. شمس الملوک از بس عظمت در محبوبه دیده بود، پس از چند روز به برادرش گفته بود:«این دیگر کیست؟» محبوبه دختری فعال و درس خوان بود و از نظر درسی به دانشجویان کمک می‌کرد. در کلاس نیز به مشکلات درسی آنها را رفع می‌کرد و به پرسش‌های آنها پاسخ می‌گفت. در کلاس دانشجویان پزشکی، دو نفر روسری به سر داشتند یکی محبوبه و یکی هم خانم دکتر زهرا اعلمی که متخصص قرنیه در بیمارستان فارابی و استاد دانشگاه تهران است.

تاثیر کلاس‌های دکتر شریعتی بر دو دختر

سال‌ها بعد یک دختر خانم دیگر هم به آنها اضافه شد. خانم دکتر شریفه جعفری  که به دلیل شرکت در کلاس‌های دکتر علی شریعتی در حسینیه ی ارشاد خود و خواهرش مذهبی و محجبه شدند. محبوبه هم از نظر ساده زیستی مانند رفعت بود.  به طوری که مادر ما که یک زن پاک دامن بود، یک روز صدایش درآمد و به محبوبه گفت: «تو مثل مار دریک پوست هستی.  به تو می گویند خانم دکتر! اقلا یک لباس عوض کن.»   محبوبه به مادرم جواب داد:« مادر ارزش انسان به لباس نیست.» محبوبه زمانی این جواب را به مادرم داد که ارزش‌ها به لباس، ماشین و خانه بود. ولی محبوبه در نهایت تواضع و فروتنی بود. هر سال دوم مهر، در داشنگاه تهران،  در آمفی تاتر دانشکده از شاگرد اول و دوم و سوم سال قبل تجلیل می‌کردند. محبوبه چون هر سال شاگرد اول شده بود، روز دوم مهر یکی از سال ها به خانه آمد و گفت: «خواهر نمی‌دانی امروز دانشجویان برای من چه کردند؟» گفتم:«چه کردند؟» گفت:«وقتی که اسم همه دانشجویان را گفتند،   حاضرین در آمفی تاتر یک دستی زدند.   ولی وقتی که من برای گرفتن جایزه به روی  سن آمدم،   به حدی دست زدند که تا لحظاتی دست زدن آنها قطع نمی‌شد.» علت استقبال دانشجویان از محبوبه این بود که او نسبت به همه متواضع بود و با اخلاق خوب با آنها رفتار می‌کرد و مشکلات درسی  آنها را برطرف می‌کرد. به همین دلیل همه او را دوست داشتند.

پولی که محبوبه به یک دانشجو داد

محبوبه دختری بسیار عاطفی بود. به طوری که شماره تلفن خود را به بیماران فقیرش می‌داد که بعد از مرخصی از بیمارستان با او در تماس باشند تا اگر به کمکی نیازمند بودند به آنها کمک کنند.   به یاد دارم یک روز محبوبه از بیمارستان آمده  و خوابیده بود. در این موقع یکی از اقوام ما که دانشجو بود،   به خانه ما آمد و گفت: «می خواهم پایان نامه‌ام رابگیرم، ولی پول ندارم. می شود مقداری پول به من بدهید؟»  من به کیفم نگاه کردم واقعا پول نداشتم.   محبوبه را از خواب بیدار کردم و گفتم: «فلانی آمده برای پایان نامه‌اش پول می‌خواهد، من ندارم. تو داری؟ » همینطور که از خواب بیدار شده بود،   عاطفه‌اش آن قدر به جوش آمد و دلش آن قدر برای آن فرد سوخت که گفت :«الهی من بمیرم که او پول ندارد. من امروز ۲۵۰ تومن کمک هزینه گرفتم. توی کیفم است. برو به او بده.» فکرش را بکنید خودش دانشجو بود و کمک هزینه از دانشگاه می‌گرفت و به پول نیاز داشت اما ۲۵۰ تومان را به فرد دیگری داد.

روزه حرام محبوبه

محبوبه آن قدر به موازین دینی‌اش پایبند بود که علی‌رغم دوندگی و درس‌های سنگین پزشکی و رفتن به بیمارستان، روزه مستحبی می‌گرفت.  به یاد دارم که یک روز عید قربان بود و دور هم نشسته بودیم و غذا می‌خوردیم که محبوبه از بیمارستان آمد. گفتم :«محبوبه بیا غذا بخور». گفت:«روزه‌ام.» همه ما خندیدیم. گفت: «چرا می‌خندید؟» گفتیم:«برای اینکه روزه عید قربان حرام است.» گفت: «راست می‌گویید؟» گفتیم:«والله.» گفت: «پس می‌آیم غذا می‌خورم.» اوایل انقلاب، از جهرم برای ما یک قابلمه رنگینک رسیده بود. و روی آن با دارچین نوشته شده بود، «درود بر خمینی.» ما خیلی خوشحال شدیم. چون الان  گفتن درود بر خمینی آسان است. در آن زمان، واقعا اگر کسی جرات می‌کرد چنین چیزی بنویسد، خیلی مهم بود.

منبع خاطرات: خاطرات خانم بهجت افراز(ام الاسرار)، حکیمه امیری، انشارات مرکز اسناد انقلاب.

(نمایش کل : ۲۰ - نمایش امروز : ۱)

نوشته‌های مرتبط

۱۳۹۷-۱۱-۰۲ جامعه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


* درج نام و ایمیل اختیاری است.